|
این یک وبلاگ نیست |
بیچاره (مثل خیلی بچه ها) تمام حواسش به بازیش با قدمهایش بوده که مثلا این یکی را روی خط کشی و آن یکی را چسبیده به خط کشی بگذارد. و نزدیک بوده ماشین زیرش کند و حالا مادرش با کیسه ی خرید میزد توی سرش که "چرا حواست را جمع نمیکنی؟" و پسرک بخت برگشته احتمالا داشت میگفت "میذاشتی ماشینه بزنه کمتر درد داشت"
من هم این طرف بغض کرده بودم که "ما آدمها کی مهربان خواهیم شد؟" و این که با این رانندگی افتضاحم تا حالا باعث کتک خوردن چند تا بچه شده ام؟ و با حواس-پرتیم توی راه رفتن باعث شده ام چند تا راننده تاکسی بزنند روی ترمز و بعد بروند خانه با زنشان دعوا کنند؟
تازه فرض کنیم این همه نامهربانی که خودم به طور مستقیم زحمتش را کشیدم نبود.
اما توی آینه های این زیبا-بین یک موضوع مهم تر هم بود.
خانم مامان داشت مثلا دلسوزی میکرد. فقط حواسش نبود که شبیه کسانی شده که دارند تمام عقده هایشان را سر یک نفر -یک بچه- خالی میکنند.
و این من را برد به عروسی هایی که مثلا خوشبختی دو نفر را جشن میگیرند. فقط حواسشان نیست که شبیه تلاش برای از پا درآوردن دو خانواده شده اند. و به جاهایی که مثلا محبت و مهربانی میکنیم و وقتی حواسمان جمع میشود که هزار گره بسته ساخته ایم. یا جاهایی که با تمام جدیت، مثلا داریم کار مهمی را سر و سامان میدهیم و حواسمان نیست که -اگر خراب کاری نمیکنیم، لااقل- آب در هاون میکوبیم.
و اینها و خیلی جاهای دیگر، به جای این که روی دلسوزی و خوشبختی و مهربانی و هدف مهم مان، که "چرا ها" ی ما هستند، کمی مکث کنیم، سرگرم "چه کارها" هستیم، و با سرعت هر چه تمام تر با سایه ی خودمان مسابقه میدهیم.
انگار توی سر پسرمان زدن؛ یا مهریه و جهاز از حلق هم کشیدن؛ یا هر کرنشی به هر قیمتی کردن؛ یا هر سرسره ی دیگری که سوار شده ایم، هدف آفرینش است و نمی توان جور دیگری و جای دیگری بود.
"چرا ها" را که درست کنیم، "چگونه ها" و "چه کارها" هم سرحال تر خواهند شد.
پ.ن: روز به روز دولا ترم
شاید برای این که توی دل هر کودکی یک تکه از خدا هست. و حتما برای همین است که بچه ها انقدر دوست-داشتنی اند. به خصوص دختر بچه ها، انقدر ظریف و شیشه ای اند، که خدا توی چشم هایشان پیداست.
نیازی هم نیست از دویدن خسته شده باشند، یا دلشان برای بابایشان خیلی خیلی تنگ شده باشد، یا چشمانشان خیس شده باشد.
□
بعضی هایشان انگیزه ی خاصی نداشتند. هر جای دیگری هم که شلوغ میشد، میرفتند تا سرکی بکشند. رهسپاری هر رمه ای برایشان دلیل بود که "این راه بیراهه نیست".
عده ای شان هم قیمتی داشتند. از آرزوی فرمانداری ری میانشان بود، تا خواب شیرین بیرون کشیدن گوشواره های یک کودک. یا سوغات آوردن گهواره ی نوزادی که نگران بودند صدای خشک گریه هایش، خیلی ها را از خواب بیدار کند.
البته این طرف را، با خانم ها و بچه ها هم که حساب کنیم، تعدادشان خیلی خیلی کمتر بود. یعنی اگر هر یکی از آنها به یک زره یا شمشیر قانع میشد و باقی غنیمت هایش را به دیگری میداد، و آنها که دست خالی مانده بودند، دم غروب، هر کدام با یک گوشواره یا گردنبند راضی میشدند، باز هم به همه نمیرسید.
برای همین باید حق داد به آنهایی که تا پیراهن کهنه و چادر و روسری هم کوتاه آمدند.
و به آنها که از بد روزگار، هنوز دست خالی بودند - یا اگر نبودند، هنوز کمشان بود - و با ای کاش و امید و آرزو، دست بریده ای برمیداشتند، یا زن ها و بچه ها را از جنازه ای جدا میکردند، بلکه سری برای امیر ببرند. شاید به ته مانده های سفره اش مهمان میشدند.
بعضی هایشان البته، بزرگوارتر از این صحبت ها بودند. حتی روزه دار بودند، و شب را با امید یاری خدا، به نماز و مناجات صبح کرده بودند.
به هر حال این آقای مهربانی که جز خدا کسی نداشت، سعی میکرد با حرفهایش وحدت مردم را خراب کند. برای رضای خدا هم که شده باید زحمتش را از سر بندگان خدا کم میکردند.
البته من هنوز نمیدانم اگر بدنش سالم میماند، و این یکی داغ را به دل مادرش نمیگذاشتند، برای کسی مزاحمتی داشت یا نه، اما به هر حال انگیزه ها خیر بوده.
□
حسین - فدای قتلگاهش - اگر برای من کشتی نجات است، نه به خوابم آمده یا نشانه و نور سبزی نشانم داده، نه من یا بستگانم را شفا داده، نه حتی سال پیش که کربلا رفتم غذای چرب یا جای خواب گرمی مهمانم کرده.
اما روز آخر عمرش را گذاشته، که تا قیامت، اهمیت نگه-گاه* ها، و انگیزه ها، و قیمت ها را بدانیم.
بدانیم که حیف میشویم، مگر با یک انگیزه از بین انگیزه ها. و سرگردانیم، مگر با یک نگاه از تمامی نگاه ها. و سرمان کلاه رفته مگر به یک قیمت. و بدانیم که میانه ای، میان این اوج و حضیض نیست.
و بدانیم که اسم هیچ کس توی این لیست جا نمانده، و هیچ کس بی طرف و بی رنگ نیست.
و هیچ کس نیست که خواستاری نداشته باشد. پس هر کسی در انتخاب قیمت خودش آزاد است.
کارمان را راحت کرده، و چراغ دستمان داده، که توی کوچه پس کوچه های خودمان راه بیافتیم، و بدانیم، که این سراپا، به پناهندگان حسین شبیه است، یا بی پناه خواهد ماند.
* نقطه نظر، زاویه ی دید، نگرش
اول گزارش، یک قهرمان بازنشسته ی فرمول یک، توضیحات مخصوص راندن هیولای قدرت و سرعت را به مجری داد. توضیحات و شمارش معکوس که تمام و شروع شد، همه منتظر صحنه های هیجان انگیز تک-رانی فرمول یک توی پیست بودند. سه... دو... یک... و با گاز اول ماشین خاموش شد.
چند دقیقه آموزش مجدد و شروع دور اول و انحراف از مسیر سر اولین پیچ و باز سر خط. ما میخندیدیم و مجری احتمالا به فلسفه ی آفرینش فکر میکرد. هر دفعه نکات جدیدی از قهرمان بازنشسته میشنید. انگار باید فراموش میکرد که چیزی از رانندگی بلد است و از صفر شروع میکرد. کم کم که یک دور کامل زد، زبانش باز شد و نکاتی گفت که همگی مرا به یک جا میبرد: الگو.
به این که از کودکی، نگاه ما با کنجکاوی تمام به پدر و مادر و بقیه دوخته شده تا الگوها را بیاموزیم. الگوی حرف زدن، الگوی راه رفتن، الگوی احساساتی شدن، الگوی تصمیم گرفتن، و جدا از همه، الگوی بودن.
خیلی ها البته، -بیشتر دوپا ها- این گونه رفته اند و رسیده اند. اما گوشه گوشه ی دنیا و تاریخ، آدم هایی را میبینید که گوشه گوشه ی این راه ایستاده اند و درگیرند. انگار به قول بقیه، نمیتوانند مثل آدم زندگی کنند.
مجری سر یکی از پیچ ها میگفت: "این پیچ را توی مرسدس خودم حداکثر با صد و چهل تا سرعت دور میزنم، وگرنه چپ خواهم کرد. اما با این ماشین فرمول یک، باید دویست و شصت کیلومتر بر ساعت سرعت داشته باشم. و اگر مثلا با صد و چهل تا دور بزنم، لاستیک ها به اندازه ی کافی داغ نخواهند بود، انگار با مرسدس روی یخ رانندگی کنم. در نتیجه ماشین منحرف میشود و من کشته خواهم شد" خلاصه تابلو های "آرام برانید، امن برانید" به نظر کاملا منطقی اند، اما همیشه و برای همه جوابگو نیستند.
از من بپرسی همه باید دنبال یافتن الگوی اختصاصی خودشان باشند. خیلی ها به الگویی مشابه پدر و مادر و اطرافیان خودشان میرسند. اما بعضی ها هم، سر از سرزمین عجایب در می آورند.
اگر هیچ چیز، آنطور که باید، نیست؛ بدون شک بایدهای ما "نیاز" به رسیدگی دارند. نیاز مبرم.
* واسه گاگولا: برنامه، فراری، لامبورگینی، فرمول یک
پ.ن: پشت پرده کمی از "باید که شیوه ی سخنت را عوض کنی" حرف دارم
آنروز برگشتن از بیمه، آخرین رانندگی من بود. و یک سال پشت فرمان ننشستم. چند ماه اول سوار تاکسی هم نمیشدم و همه جا پیاده میرفتم. انگار راننده کوچولو ی درونم خودکشی کرده بود.
میشد این داستان جور دیگری هم باشد. مثلا به خاطر سرویس نکردن ماشین یا بی توجهی به آمپرها، دو سه بار وسط جاده ماشین خراب شود یا بنزین تمام کنم، و وقتی وسط راه زائیدم تصمیم بگیرم دیگر رانندگی نکنم. یا میشد به جای سر در نیاوردن از ماشین، روش استفاده از خودم را بلد نباشم (مثل خیلی هایمان) و وقتی پشت سر هم گند زدم، خیال کنم زندگی قرار است به همین افتضاحی باشد و افسرده شوم یا دست از تلاش بردارم یا خودکشی کنم یا هر کار دیگری که معمولا توی این شرایط میکنیم.
یادم هست بار اول که از کلاس (اول ابتدایی) اخراج شدم، پشت در کلاس بغض کرده بودم و با خودم فکر میکردم "به بابام چجوری بگم؟ (ینی به بابام نمیگه؟ وای ببین این چی میگه!) فردا چه شکلیه؟ دوستام باهام قهر میکنن؟ معلممون دیگه باهام حرف نمیزنه؟" و تا جایی که یک بچه ی هفت ساله امکان افسرده شدن دارد افسرده شده بودم. و یادم هست بار دوم فقط عصبانی بودم و به بار اول فکر میکردم. دفعه های بعد را یادم نیست چون تقریبا روزی یک بار اخراج میشدم.
گفتنش برای بابا که مرا خوب میشناخت سخت بود اما حالا خیلی راحت برای شما تعریف کردم، فقط به خاطر این که کنار گرفتاری ها و دردسرهای حالا، طنزی بیش نیست. و سعی میکنم با یادآوری دهنی که در آینده از من سرویس خواهد شد، به خودم دلداری بدهم و بفهمم که کافیست کمی بزرگتر بشوم تا حقارت گرفتاری های امروز را هم درک کنم.
بار اول و دوم به خودمان سخت میگیریم و غربتی بازی در میآوریم. اما با هر تکرار سر یک دو راهی هستیم. میتوانیم افسرده تر و نا امیدتر شویم، و میتوانیم واقع بین تر شویم و بدانیم که هر کسی هم به هر جایی رسیده با همین خرابکاری ها رسیده.
مخلص "کلوم"، همان قدر که زمین خوردن برای راه رفتن، و تمام شدن بنزین برای رانندگی طبیعی و روتین است، گند زدن برای زندگی ضروری ست. هم به جلوی پا نگاه کردن را یاد بگیریم، هم دست به زانو گرفتن و بلند شدن را.
پ.ن: نمیترسم اگر گاهی، آپ کردن دیر و دور میشه. همیشه لحظه ی آخر، یه چیزی جفت و جور میشه :دی